![]() |
![]() |
|
| زندگي قرص ناني است روي آب حوض خانه ي خاطرات سهم ماهي هاي سرخ که هميشه عاشقند باور کن. |
|
من به مهمانی دنیا رفتم.. من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم.....رفتم از پله مذهب بالا . ...تا ته کوچه شک،.. تا هوای خنک استغنا.... تا سکوت خواهش ....تا صدای پر تنهایی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط سید مجید علوی |
|
|
حالم خوبه! چون به زمين نزديکم. ريشه هام در اعماق تاريکي گم نمي شن. در جست و جوي آب و روشنايي در حرکت اند. نبض زمين رو مي شنوم. گرماي خاک رو حس مي کنم. نوري که پوسته سخت تنم رو مي شکافه، از جنس آفتابه! مهربون و صميميه. به نواي نور اعتماد مي کنم، قد مي کشم و بالا مي روم. به تو که به من خيره شدي سلام مي کنم. با من خبري هست، که مثل گل، ميل شکفتن داره و مثل ميوه بي تاب رسيدنه! منتظرم باش! من به زودي در رگ هاي احساست جاري مي شم.
حالم خوبه! چون آسمان از من دور نيست. آبي آرام، منو صدا مي زنه. مي تونم تو رنگ آرامش فرو برم. همه رنگ هاي نگاهم رو محو کنم. از محو هم عبور کنم و به ناديده ها، ديده بشم. مي تونم مثل ابري، پر از حادثه بارون بشم. مثل باد، آزاد بشم. مثل مسافر، همواره در سفر باشم. مي تونم متن روشني براي طلوع خورشيد باشم و شبي پر از آواز جيرجيرک ها. مي تونم وسيع باشم. مي تونم روح يک شعر در خيال يک شاعر مهتاب زده باشم. منتظرم باش! من به زودي در روياي تو تعبير ساده اي از خوشبختي مي شم. حالم خوبه! چون لبخندم حاضره و غم هام هميشه غايب اند. مي تونم با هر بهانه اي در هواي کودکي نفس بکشم، به تلفن همراه کودکي ام زنگ بزنم و ساعت ها بي آن که نياز به شارژ داشته باشم، با کودکي ام گپ بزنم. مي تونم تازگي رو با احساس سپاس از بودن تکثير کنم. مي تونم از لحظه هاي در حال عبور با خودم عکس هاي رنگي بگيرم. مي تونم از روي هر جمله مهرآميز، مشق کنم. مي تونم صداي خنده هامو مثل کفتراي روي بوم، هي پر بدم. مي تونم مزه زندگي توي آبي که مي نوشم باشم. مي تونم طعم لذت توي سيبي که مي بويم باشم. منتظرم باش. به زودي، لحظه ديدار تو با خودت، در قاب آيينه مي شم. حالم خوبه! چون با درخت ها دوستم. سبزم هنگام بهار و هنگام هجرت به آغوش زمين، زرد و سرخ و نارنجي ام. يکي منو که رو تاب نشستم هل بده! بي تاب کندن از زمين و رسيدن به آسمونم. پر از وسوسه پروازم. يکي هلم بده. مشتاق عبور از درياي توفاني ام. وقت انتظار، صبورم. وقت حرکت، اهل خطر کردنم. وقت ناچاري، تسليمم! منتظرم باش! به زودي يکي تو رو هل مي ده. يکي که عين خودته! حالم خوبه! چون با چشم هام آشتي ام. با گوش هام رفيقم. وقت سکوت، شنوايم. با روياهام همراهم. وقت بيداري، هشيارم. با زندگي، همبازي ام. وقت بازي، خوشحالم. با آدم ها، دوستم. وقت دوستي حساسم. با عشق، همدلم. وقت عاشقي، ديوانه ام. حالا به من بگو: حال تو چطوره؟ حال من که خوبه! اگه حالت خوب باشه، خبر خوبيه! انگار يکي به من اضافه شده، وسيع تر شدم. اما اگه حالت بد باشه بايد کمي حوصله کني. تا با هم ريشه هاي حال بد رو بکنيم. حال بد، خودشو با نشونه هايي معرفي مي کنه، نام و نام خانوادگي، محل و روز تولد و بقيه نشونه ها. تو با اين شناسنامه، از احوال خودت باخبر مي شي. مثلاً نشونه هايي مثل: تنبلي، افسردگي، خستگي بي دليل، کلافگي، خشم و زودرنجي، منفي بافي، تنگ نظري، حسادت، ترس و دودلي، اين حالت ها نشونه هاي حال بده! حال خوب هم نشونه ايي داره مثل: آرامش و صبوري، شادي و سرخوشي، مثبت بيني و نيک انديشي، فعال بودن، مسوول بودن، حساس بودن، مهرورزي کردن، لبخند زدن و خيلي نشونه هاي ديگه. توجه کن که مبدا و منشا همه اين حالات تو هستي. نقطه پيدايش هر کدوم از اين حالت ها، تويي!! هيچ کس نمي تونه حال تو رو خوب يا بد کنه، به جز احساس تو و خواست تو. تو براي رسيدن به حال خوب نبايد به دنبال بهانه هايي خارج از وجودت بگردي، دستگيره هايي که به اون ها بچسبي و با تعلق و وابسته شدن به اون عوامل، احساس خوشايندي به تو دست بده. اگه تو به دنبال دستگيره باشي هميشه اين خطر هست که اين دستگيره ها لق بشن يا از جا کنده بشن، اون وقته که تو با اولين برخورد سقوط مي کني و تعادلت رو از دست مي دي. تو بايد بياموزي که به جاي رديف کردن نداشته هات و شمردن بايدها و نبايدها، به چيزهايي نگاه کني که واقعي اند، ملموس و مهم هستند. چيزهاي واقعي نکاتي هستند که ارتباط مستقيم با نيروهاي حياتي تو دارند. مثل اهميت ساده بودن، آرامش داشتن، صبور بودن، اتکا به نفس داشتن و مصمم و با اراده بودن. اين نشانه ها، هم ملموس اند و هم بسيار مهم، چون غيبت هر کدوم از اين خصوصيات تو رو از نظم و تعادل خارج مي کنه و امکان حرکت و رشد به تو نمي ده و احساس شادماني رو از تو مي گيره |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط سید مجید علوی |
|
|
کسي رو براي دوست داشتن انتخاب کن که قلب بزرگي داشته باشه تا
مجبور نشي به خاطر اينکه تو قلبش وارد بشي خودت را کوچک کني |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط سید مجید علوی |
|
|
" دستت رو به من بده"" عکست رو به من من بده"سرت را به روی شانه هایم بگذارو بگذار عطر نفسهایت را میان هم قسمت کنیم. عزیزه راه دورم بی تو چه سوت و کورم!!!
بی تو به مفت می ارزم یه دنیا زیر قرضم!!!
قربونت برشم الهی شاهپرک سفیدم روزنه امیدم خورشید دل طلائی قصیده رهائی:
حالا که حرف دل و راه دلامون یکی شد،اسمون پر ستاره شبامون یکی شد،هرچی که دارم مال تو!!!
باقی عمرم مال تو،شعرای عاشقونم اگه نمردم مال تو!!!
مال و منالی ندارم اما ستاره هارو هرچی شمردم مال تو،توی قمار زندگی هرچی که باختی مال من هرچی که بردم مال تو!!!
قربونت برم الهی:
((عزیزه راه دورم))!!!
حالا که ما،روزو روزگارمون یکی شد،شبای مهتابی و شبای تارمون یکی شد ،،،،
روزگار شبای تارش مال من،شبای مهتابی و صبح سفیدش مال تو ، روزگار سردی و یآسش مال من همه سرفرازی و عشق و امیدش مال تو .
عزیزه راه دورم،حالا که عطر نفسهاتو برام ارزونی کردی،با من نامهربون اینهمه مهربونی کردی،زندگی صدای چلچله های سبزه زاراش مال تو غرش وپنجه ببرای درنده اش مال من،زندگی نم نم بارونو عطر شالیزاراش مال تو،افتاب داغ کویر و تیغ برنده اش مال من،پر پرواز پرنده های عاشق مال تو، چشم جغد و زهر مارای کشنده اش مال من :
عزیزه راه دورم!!!!
بی تو چه سوت و
کورم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط سید مجید علوی |
|
|
سکوت عجیبی دارد اینجا... دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و نوشته هایی که ... با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟ دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت، وقتی بلند بلند می خوانمت تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ... کاش اینجا بودی، درست روبروی من! سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را ! / |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط سید مجید علوی |
|
|
رهگذر تمام حافظه اش را از يك كلام پر كرده بود
رهگذر تمام خاطره اش را در يك كلام ذخيره كرده بود
رهگذر تمام زمزمه اش را در يك كلام خلاصه كرده بود
رهگذر تمام زندگيش را به پاي همین حرف باخته بود
يك حرف سادهْ دو هجايي
ساده تر از دوست ...
ساده تر از باران ...
ساده تر از برف ...
رهگذر تمام زندگيش را به پاي " تو" باخته بود ...
يك كلام (( تو )) |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط سید مجید علوی |
|
|
من نافرمانم می دهد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط سید مجید علوی |
|
|
همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط سید مجید علوی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو زندگی آن گونه بین که می خواهی ولی حقیقت آن را هیچ وقت فراموش نکن .
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق شعر |
|
RSS
|
WWW.TAKKHAL.COM